یکی از ماجراهای شگفت معنوی درباره مرحوم شیخ مرتضی ماجرای ملاقاتش با مرحوم حاج هادی ابهری است .
ایشان نقل می فرمایند:
دوستی داشتیم صاحب ضمیر و روشن دل و متقی و دلسوخته و به حق که از عاشفان حسین علیه السلام بود به نام حاج هادی صنمی ابهری. او هشتاد و سه سال عمر کرد و پنج سال است رحلت کرده. مدت رفاقت من با او نزدیک به هیجده سال طول کشید و من با او صیغه اخوت خوانده بودم.
او نقل میکرد:
در سفری که به عتبات عالیات مشرف شدم و چند روزی در نجف اشرف بودم، کسی را نیافتم که با او بنشینم و درد دل کنم تا برای دل سوخته ام تسکینی حاصل آید.
روزی به حرم مطهر مشرف شده، زیارت کردم و مدتی در آن جا نشستم.
خبری نشد و از این رو، به حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام عرض کردم: «مولا جان! ما میهمان شماییم، چند روز است در نجف می گردم، کسی را نیافتم. حاشا به کرم شما!»
از حرم بیرون آمده، بی اختیار راه بازار حوریش را پیش گرفتم و به مدرسه مرحوم سید محمد کاظم یزدی در آمدم. در صحن مدرسه، روی سکویی مقابل حجره ای نشستم.
ظهر شد، دیدم از رو به روی ام، از طبقه فوقانی، شیخی خارج شد.
بسیار زیبا و با طراوت و زنده دل و از همانجا به بام مدرسه رفت و اذان گفت و بازگشت و همین که خواست به حجره رود، چشمم به صورتش افتاد.
دیدم در اثر اذان، چیزی مانند دو حلقه نور بر گونه هایش می درخشد. به حجره رفت و در را بست. من شروع کردم به گریه و عرض کردم: «یا امیرالمؤمنین! پس از چند روز یک مرد را یافتم، ولی او نیز به من اعتنایی نکرد.»
بیدرنگ شیخ در حجره را باز کرد و رو به من نمود و اشاره کرد بیا بالا. از جا برخاستم و به طبقه فوقانی رفته، به حجره اش وارد شدم. هر دو یکدیگر را در آغوش گرفتیم و مدتی گریستیم.
سپس، هر دو به حال سکوت نشستیم و مدتی یکدیگر را تماشا کردیم. آن گاه از هم جدا شدیم. این شیخ روشن ضمیر، مرحوم شیخ مرتضی طالقانی – اعلی الله مقام الشریف – بوده است.
حكیم فرزانه، فقیه بزرگوار و معلم اخلاق حضرت آیت الله العظمى حاج آقا رحیم ارباب از علماى بزرگ اصفهان و استادى مسلم در تمام علوم اسلامى متداول از جمله حكمت، ادبیات، تفسیر، كلام، هیئت، ریاضى و فقه و اصول بود.
آن بزرگوار علاوه بر دانش سرشار، فردى عارف، پركار، مؤدب، متواضع و در مجموع الگو و نمونهاى از یك انسان كامل بوده، همواره رفتار و برخوردهاى ایشان با مردم زبانزد خاص و عام است.
سال یكهزار و سیصد و سى و دو شمسى بود، من و عده اى از جوانان پرشور آن روزگار پس از تبادل نظر و بحث و مشاجره به این نتیجه رسیده بودیم كه چه دلیلى دارد كه ما نماز را به عربى بخوانیم؟
چرا نماز را به زبان فارسى نخوانیم؟ و عاقبت تصمیم گرفتیم كه نماز را به فارسى بخوانیم و همین كار را هم كردیم.
والدین، كم كم از این موضوع آگاهى یافتند و به فكر چاره افتادند.
آنها هم پس از تبادل نظر با یكدیگر تصمیم گرفتند كه اول خودشان با نصیحت كردن ما را از این كار باز دارند و اگر مؤثر نبود راه دیگرى برگزینند، چون پند دادن آنها مؤثر نیفتاد روزى ما را به نزد یكى از روحانیون آن زمان بردند و آن فرد روحانى وقتى فهمید ما به زبان فارسى نماز مىخوانیم به طرز اهانت آمیزى، ما را كافر و نجس خواند.
این عمل او ما را در كارمان راسخ تر و مصرتر ساخت.
عاقبت یكى از پدران، آنها را یعنى والدین دیگر افراد را به این فكر انداخت كه ما را به محضر حضرت آیت الله حاج آقا رحیم ارباب ببرند و این فكر مورد تأیید قرار گرفت و روزى آنها نزد ایشان مىروند و موضوع را با ایشان درمیان مىگذارند و ایشان دستور مىدهند كه در وقت معینى ما را به خدمت آقاى ارباب راهنمائى كنند.
|
|
در روز موعود ما را كه تقریباً پانزده نفر مىشدیم به محضر مبارك ایشان بردند.
در همان لحظه اول چهره نورانى و لبان خندان ایشان ما را مجذوب خود ساخت و آن بزرگمرد را غیر از دیگران یافتیم و دانستیم كه اكنون با شخصیتى استثنایى مواجه هستیم.
ایشان در آغاز دستور پذیرایى از همه ما را صادر فرمودند، سپس رو به والدین ما كردند و فرمودند شما كه نماز را به فارسى نمىخوانید ! فعلاً تشریف ببرید و ما را با فرزندانتان تنها بگذارید ! .
وقتى آنها رفتند حضرت آیت الله ارباب رو به ما كردند و فرمودند بهتر است شما یكى یكى خودتان را به من معرفى كنید و هر كدام بگوئید كه در چه سطح تحصیلى هستید و در چه رشته اى درس مىخوانید.
پس از آن كه امر ایشان را اطاعت كردیم، به تناسب رشته و كلاس هر كدام از ما پرسشهاى علمى طرح كردند و از درس هایى از قبیل جبر و مثلثات و فیزیك و شیمى و علوم طبیعى مسائلى پرسیدند كه پاسخ اغلب آنها از عهده درس هاى نیم بندى كه ما خوانده بودیم خارج بود، اما هر یك از ما از عهده پاسخ پرسشهاى ایشان برنمىآمد، با اظهار لطف حضرت ارباب مواجه مىشد كه با لحن پدرانه اى پاسخ درست آن پرسشها را خودشان مى فرمودند.
اكنون ما مىفهمیم كه ایشان با طرح این سئوالات قصد داشتند ما را خلع سلاح كنند و به ما بفهمانند كه آن دروس جدیدى را كه شما مىخوانید من بهترش را مىدانم ولى به آنها مغرور نشده ام. پس از اینكه همه ما را خلع سلاح كردند به موضوع اصلى پرداختند و فرمودند: والدین شما نگران شده اند كه شما نمازتان را به فارسى مىخوانید، آنها نمىدانند كه من كسانى را مىشناسم كه، نعوذبالله، اصلاً نماز نمىخوانند.
شما جوانان پاك اعتقادى هستید كه هم اهل دین هستید و هم اهل همت. من در جوانى مىخواستم مثل شما نماز را به فارسى بخوانم اما مشكلاتى پیش آمد كه نتوانستم به این خواسته جامه عمل بپوشم، اكنون شما به خواسته دوران جوانى من لباس عمل پوشانیده اید، آفرین به همت شما. اما من در آن روزگار به اولین مشكلى كه برخوردم ترجمه صحیح سوره حمد بود كه لابد شما آن مشكل را حل كرده اید.
اكنون یك نفر از شما كه از دیگران بیشر مسلط است به من جواب دهد كه بسم الله الرحمن الرحیم را چگونه ترجمه كرده است.
یكى از ما به عادت محصلین دستش را بالا گرفت و داوطلب پاسخ به آیت الله ارباب شد.
جناب ایشان با لبخند فرمودند كه خوب شد كه طرف مباحثه ما یك نفر است، زیرا من از عهده پانزده جوان نیرومند برنمىآمدم.
بعد رو به آن جوان كردند و فرمودند: خوب بفرمائید كه بسم الله را چگونه ترجمه كرده اید؟ آن جوان گفت بسم الله الرحمن الرحیم را طبق عادت جارى ترجمه كرده ایم: به نام خداوند بخشنده مهربان.
|
|
مرحوم ارباب با لبخندى فرمودند: گمان نكنم كه ترجمه درست بسم الله چنین باشد.
در مورد «بسم» ترجمه «به نام» عیبى ندارد. اما «الله» قابل ترجمه نیست زیرا اسم عَلَم (=خاص) است براى خدا و اسم عَلَم را نمىتوان ترجمه كرد.
مثلاً اگر اسم كسى «حسن» باشد نمىتوان به او گفت « زیبا».
درست است كه ترجمه «حسن» زیباست اما اگر به آقاى حسن بگوئیم آقاى زیبا حتماً خوشش نمىآید.
كلمه الله اسم خاص است كه مسلمانان بر ذات خداوند متعال اطلاق مىكنند، همانگونه كه یهود خداى متعال را «یهوه» و زردشتیان «اهورامزدا» مىگویند. بنابراین نمىتوان «الله» را ترجمه كرد، بلكه باید همان لفظ جلاله را به كار برد. خوب «رحمن» را چگونه ترجمه كرده اید؟
رفیق ما پاسخ داد كه رحمن را بخشنده معنى كرده ایم. مرحوم ارباب فرمودند كه این ترجمه بد نیست ولى كامل هم نیست زیرا رحمن یكى از صفات خداست كه شمول رحمت و بخشندگى او را مىرساند و این شمول در كلمه بخشنده نیست، یعنى در حقیقت رحمن یعنى خدائى كه در این دنیا هم بر مؤمن و هم بر كافر رحم مىكند و همه را در كنف لطف و بخشندگى خود قرار مىدهد از جمله آن كه نعمت رزق و سلامت جسم و امثال آن عطا مىفرماید.
در هر حال ترجمه بخشنده براى رحمن در حد كمال ترجمه نیست. خوب، رحیم را چطور ترجمه كرده اید؟ رفیق ما جواب داد كه رحیم را به «مهربان» ترجمه كرده ایم.
آیت الله ارباب فرمودند:
اگر مقصودتان از رحیم من بودم (چون نام مبارك ایشان رحیم بود) بدم نمىآمد كه اسم مرا به «مهربان» برگردانید؛ اما چون رحیم كلمه اى قرآنى و نام پروردگار است باید آن را غلط معنى نكنیم. باز هم اگر آن را به «بخشاینده» ترجمه كرده بودید راهى به دهى مىبرد، زیرا رحیم یعنى خدایى كه در آن دنیا گناهان مؤمنان را عفو مىكند و صفت «بخشایندگى» تا حدودى این معنى را مىرساند. بنابر آنچه گفته شد معلوم شد كه آنچه در ترجمه «بسم الله» آورده اید بد نیست ولى كامل نیست و از جهتى نیز در آن اشتباهاتى هست، و من هم در دوران جوانى كه چنین قصدى را داشتم به همین مشكلات برخورد كردم و از خواندن نماز به فارسى منصرف شدم، تازه این فقط آیه اول سوره حمد بود اگر به بقیه آیات بپردازیم موضوع خیلى غامض تر از این خواهد شد.
اما من عقیده دارم شما اگر باز هم به این امر اصرار دارید، دست از نماز خواندن به فارسى بر ندارید، زیرا خواندنش بهتر از نخواندن نماز به طور كلى است.
در اینجا، همگى شرمنده و منفعل و شكست خورده به حال عجز و التماس از حضرت ایشان عذرخواهى مىكردیم و قول مىدادیم كه دیگر نمازمان را به فارسى نخوانیم و نمازهاى گذشته را نیز اعاده كنیم، اما ایشان مىفرمودند من فقط مشكلات این كار را براى شما شرح دادم.
|
|
ولى ما همه عاجزانه از پیشگاه ایشان طلب بخشایش مىكردیم و از كار خود اظهار پشیمانى مىنمودیم. حضرت آیت الله ارباب با تعارف میوه و شیرینى مجلس را به پایان بردند و ما همگى دست مبارك ایشان را بوسیدیم و در حالیكه ایشان تا دم در ما را بدرقه مىكردند از ایشان خداحافظى كردیم و در دل به عظمت شخصیت ایشان آفرین مىگفتیم و خوشحال بودیم كه افتخارى چنین نصیب ما شد كه با چنین شخصیتى ملاقات كنیم. نمازها را اعاده كردیم و دست از كار جاهلانه خود برداشتیم بنده از آن به بعد گاه گاهى به حضور آن جناب مىرسیدم و از خرمن علم و فضیلت ایشان خوشه ها برمىچیدم.
هيچ دهان بازي بدون روزي نميماند!

پيامبر صلياللهعليهوآله فرمود:
كسي نميميرد مگر اين كه روزي او كامل شود پس در طلب روزي اعتدال را مراعات كنيد. مبادا كندي (و كمي و عقب افتادن) روزي شما را وادار كند براي طلب آن مرتكب گناه شويد; زيرا كسي به نعمت هايي كه نزد خداست نميرسد مگر به سبب فرمانبرداري او. بدانيد هر كسي بهرهاي از روزي دارد كه ناچار به سراغ او ميآيد، پس كسي كه به روزي خودش قانع باشد رزق او مبارك ميشود و وسعت مييابد و كسي كه بدان قانع و راضي نباشد مبارك و وسعتي نميبيند. رزق به سراغ آدمي ميآيد همان گونه كه مرگ به سراغ آدم ميآيد.
بعضي از افراد سست و بي حال با اتكا به تعبيراتي همانند: «وَ ما مِنْ دابَّةِ فِي الاَْرْضِ اِلاّ عَلَي اللهِ رِزْقُها » هيچ جنبندهاي در روي زمين نيست مگر اين كه روزي او بر خداست(هود/6)
يا رواياتي كه روزي را مقدّر و معيّن ميداند، چنين ميانديشند كه لزومي ندارد انسان براي تهيّه معاش، زياد تلاش كند، چرا كه روزي مقدّر است و به هر حال به انسان ميرسد، و هيچ دهان بازي بدون روزي نميماند!
اين افراد كه شناختشان درباره دين ضعيف است، بهانه به دست دشمنان ميدهند كه مذهب عاملي است براي ركود اقتصادي و خاموش كردن فعاليّتهاي مثبت زندگي، و تن در دادن به انواع محروميّت ها، به عذر اين كه اگر فلان نعمت نصيب من نشده حتماً روزي من نبوده; اگر روزي من بود، بدون چون و چرا به من ميرسيد و اين فرصت خوبي به دست عدهاي ميدهد كه هر چه بيشتر خلقهاي محروم را بدوشند. در حالي كه مختصر آشنايي به قرآن و احاديث اسلامي براي پي بردن به اين حقيقت كافي است كه اسلام پايه هر گونه بهره گيري مادّي و معنوي انسان را سعي و كوشش ميشمرد تا آن جا كه در جمله شعارگونه قرآني: «لَيْسَ لِلاِْنسانِ اِلاّ ما سَعي» بهره انسان را منحصراً در كوشش و كارش قرار ميدهد.
پيشوايان اسلام براي اين كه سرمشقي به ديگران بدهند در بسياري از مواقع كار ميكردند; كارهايي سخت و توانفرسا.
پيامبران پيشين نيز از اين قانون مستثنا نبودند; از چوپاني گرفته، تا خياطي و زره بافي و كشاورزي اِبا نداشتند. اگر مفهوم تضمين روزي از طرف خدا، نشستن در خانه و انتظار رسيدن روزي باشد، نبايد پيامبران و امامان كه از همه آشناتر به مفاهيم ديني هستند اين همه براي روزي تلاش كنند.
بنابراين روزي هر كس مقدّر و ثابت است، ولي در عين حال مشروط به تلاش و كوشش. اين درست به آن ميماند كه ميگوييم: «هر كس اجلي دارد و مقدار معيّني از عمر» مسلماً مفهوم اين سخن آن نيست كه اگر انسان حتي دست به خودكشي و يا تغذيه از مواد زيانبخش بزند تا اجل معيني زنده ميماند; بلكه مفهومش اين است كه اين بدن استعداد بقا تا مدّت قابل ملاحظهاي دارد امّا مشروط به اين كه اصول بهداشت را رعايت كند و از موارد خطر بپرهيزد; و آنچه را سبب مرگ زودرس ميشود از خود دور كند.
نكته مهم اين است كه آيات و روايات مربوط به معين بودن روزي در واقع ترمزي است روي افكار مردم حريص و دنياپرست كه براي تأمين زندگي به هر در ميزنند، و هر ظلم و جنايتي را مرتكب ميشوند، به گمان اين كه اگر چنين نكنند زندگيشان تأمين نميشود.
آري اين خدا، چگونه ممكن است به هنگامي كه انسان بزرگ ميشود و توانايي و قدرت به هر گونه كار و فعاليت پيدا ميكند او را فراموش نمايد، آيا عقل و ايمان اجازه ميدهد كه انسان در چنين حالي به گمان اين كه ممكن است روزياش فراهم نشود در وادي گناه و ظلم و ستم و تجاوز به حقوق ديگران گام بگذارد و حريصانه به غصب حق مستضعفان بپردازد!
البته نميتوان انكار كرد كه بعضي از روزيها چه انسان به دنبال آن برود، يا نرود، به سراغ او ميآيد.
آيا ميتوان انكار كرد كه نور آفتاب بدون تلاش ما به خانه ما ميتابد و يا باران و هوا بدون كوشش و فعاليت به سراغ ما ميشتابد؟ آيا ميتوان انكار كرد كه عقل و هوش و استعدادي كه از روز نخست در وجود ما ذخيره شده به تلاش ما نبوده است!؟
اين را نيز نميتوان انكار كرد كه در پارهاي از موارد انسان به دنبال چيزي نميرود، ولي بر اثر يك سلسله تصادفها، نعمتي نصيب او ميشود، اين حوادث گرچه در نظر ما تصادف است امّا در واقع و از نظر سازمان آفرينش حسابي در آن ميباشد. بدون شك حساب اين گونه روزيها از روزيها از روزيهايي كه در پرتو تلاش و كوشش به دست ميآيند جداست. ولي اين گونه مواهب به اصطلاح بادآورده و يا به تعبير صحيحتر مواهبي كه بدون تلاش، به لطف خدا، به ما رسيده اگر با تلاش و كوشش خود از آن به طور صحيحي نگهداري نكنيم آنها نيز از دست ما خواهد رفت و يا بي اثر ميماند.
نسیه داده میشود حتی به شما!

یكی از فرزندان شیخ رجبعلی خیاط نقل میکند: روزی مرحوم مرشد چلویی معروف، خدمت جناب شیخ رسید و از كسادی بازارش گله كرد و گفت: داداش! این چه وضعی است كه ما گرفتار آن شدیم؟
دیر زمانی وضع ما خیلی خوب بود روزی سه چهار دیگ چلو میفروختیم و مشتریها فراوان بودند، اما یكباره اوضاع زیر و رو شده، مشتریها یكی یكی پس رفتند، كارها از سكه افتاده، و اكنون روزی یك دیگ هم مصرف نمیشود ...؟
شیخ تأملی كرد و فرمود:
«تقصیر خودت است كه مشتریها را رد میكنی»!
مرشد گفت: من كسی را رد نكردم، حتی از بچهها هم پذیرایی میكنم و نصف كباب به آنها میدهم.
شیخ فرمود:
«آن سید چه كسی بود كه سه روز غذای نسیه خورده بود؛ بار آخر او را هل دادی و از در مغازه بیرون كردی؟!»
مرشد سراسیمه از نزد شیخ بیرون آمد و شتابان در پی آن سید راه افتاد، او را یافت و از او پوزش خواست، و پس از آن تابلویی بر در مغازهاش نصب كرد و روی آن نوشت:
« نسیه داده میشود، حتی به شما، وجه دستی به اندازه وسعمان پرداخت میشود!!»
پيرمرد باغبان


يادم هست من كوچك بودم، روزى پيرمردى براى باغچه منزل ما خاك آورد.ما سر سفره بوديم كه او آمد.امام گفتند كه اين پيرمرد ناهار نخورده است.غذاى ما زياد نبود.بعد بشقابى از توى سفره برداشتند و خودشان چند قاشق از غذايشان را در بشقاب ريختند و به ما گفتند: «بياييد هر كدام چند قاشقى از غذاى خود را در اين بشقاب بريزيد تا به اندازه غذاى يك نفر بشود.»
ما كه آن روز غذاى اضافى نداشتيم، به اين ترتيب غذاى آن پيرمرد را آماده كرديم در عالم بچگى آنقدر از اين كار خوشم آمد كه نهايت نداشت. هر وقت امام از او ياد مىكند
مرحوم حاج آقا مصطفى در رابطه با علاقه امام به فرزندانش مىگفت: «امام بچهاى داشت كه فلجبود و چند سالى زنده بود و بعد وفات كرد.با اينكه آن بچه فلجبود و زود هم از دنيا رفت معذلك هر وقت امام از او ياد مىكند خيلى متاثر و ناراحت مىشود.
بيست دقيقه اشك مىريختند
پس از ماجراى پانزده خرداد، خدمت امام مشرف شدم.حدود 35 دقيقه خدمتايشان صحبت كردم.حادثه پانزده خرداد را براى امام توضيح دادم.و امام حدود بيست دقيقه اشك مىريختند.قدرى بيشتر پيش ما بمان
آشنايى من با امام هنگامى آغاز شد كه براى ادامه تحصيل به اراك رفتم.ما با هم به درس مرحوم آيت الله حائرى مىرفتيم و فقه و اصول را با ايشان و آقاى فريد گلپايگانى و آقا سيد محمد داماد مباحثه مىكرديم.مرحوم آيت الله حائرى، جلسهاى خصوصى داشتند كه در آن جلسه هم، ما چهار نفر شركت مىكرديم.در درس معقول مرحوم شاهآبادى هم شركت مىكرديم.بعد از انقلاب اسلامى كه موفق شدم چند بار به خدمت ايشان برسم، خيلى به من اظهار لطف كردند و به ماموران حفاظتبيت گفتهبودند: آقاى نخعى هر وقت آمد، هيچ گونه مزاحمتى برايش به وجود نياوريد.در گذشته خيلى با هم انس داشتيم.وقتى كه مىرفتم خدمتشان، تا مىخواستم از جا برخيزم، مىفرمودند: قدرى ديگر پيش ما بمان! امشب ختم امن يجيب بگيريد
حدود چند سال، معمولا بعد از درس، از مسجد سلماسى، در خدمت امام تا در منزلشان مىرفتم و سؤالاتم را مىپرسيدم و ايشان جواب مىدادند.يك روز نشد كه برخوردشان گوياى اين باشد كه الان حاضر به جواب دادن نيستند.اين هم كار يك روز و دو روز نبود، تقريبا غالب روزها من به دنبال ايشان حركت مىكردم، چه آن روزهاى اولى كه در درسشان شركت مىكردم و چه روزهاى آخر.براى يك بار هم نشد كه ايشان قيافهشان را جورى كنند كه گوياى اين باشد كه خوششان نمىآيد من دنبال سرشان بروم و مطلب بپرسم.روزى كه امام از زندان برگشته بودند در آن زمان امام شخصيت و مرجعيت ظاهرى زيادى پيدا كرده بودند بعد از درس، به خاطر اين كه جمعيت زيادى براى دستبوسى ايشان مىآمدند و ايشان هم با تاكسى مىآمدند مسجد اعظم و مىرفتند، رفتم منزلشان و مطلبم را مطرح كردم و امام فرمودند: «بنويس» .من سؤالم را نوشتم و دادم خدمت آقا.امام باز جواب ندادند.از باب پر توقعى من و آن برخوردهاى چندين ساله امام، من وقتى بيرون آمدم يك مقدار ناراحتبودم امام هم احساس كردند من ناراحتم.اخوى رسيدند و گفتند: «چرا ناراحتى؟» .گفتم: «رفتم مطلبى را از آقا پرسيدم، ولى به من جواب ندادند» .اخوى خيلى به من تند شد، گفت: «دخترشان مريض است، ايشان ناراحت هستند» و به من دستور فرمودهاند امشب ختم «امن يجيب» بگيريم و آيت الله قاضى را هم بگويم بيايد.تو توقع دارى در اين شرايط، امام مثل هميشه به تو پاسخ بگويد؟
فرداى آن روز كه امام به درس تشريف آوردند.كل مطلب مرا در درس، كه حدود هزار نفر شركت مىكردند، مطرح فرمودند و بعد هم به آن جواب دادند.ضمنا، به ناراحتى من و عدم پاسخگويى خودشان در روز گذشته به طور ضمنى اشاره فرمودند.
بگذاريد نهارش را بخورد
آقا خيلى مهربان بودند.يك روز با على به باغى رفتيم.يكى از محافظان، دختربچهاى داشت كه آنجا بود على به زور گفت: بايد او را ببريم پهلوى امام.هنگامى او را پيش امام برديم وقت ناهار بود.آقا به على گفت: دوستت را بنشان نهار بخوريم.
او هم بچه را نشاند تا ناهار بخورد.ما دو سه دفعه رفتيم كه بچه را بياوريم كه مزاحمشان نباشد، فرمودند نه بگذاريد ناهارش را بخورد.
بعد كه آن بچه ناهارش را خورد رفتيم و او را آورديم.امام پانصد تومان به بچه هديه دادند اين قدر با بچهها الفت داشتند و مهربان بودند.آقا تنها با على اين طور نبودند بلكه همه بچهها را دوست داشتند.
عطوفتبا كودكان
من در كربلا، مشرف شده بودم كه امام تشريف آوردند.كربلا هفت زيارت مخصوصه دارد.نجف سه زيارت مخصوصه دارد.علاوه بر شبهاى جمعه ايشان هفت زيارت را مقيد بودند مشرف بشوند كربلا، ولى شبهاى جمعه نمىرسيدند تشريف بياورند.
امام در حرم متعبد بودند، مثل ساير متعبدين دعا و نماز بخوانند.ساير آقايان علما اين جور نبودند، حرمشان ده دقيقه و فوقش يك ربع ساعت طول مىكشيد و دعاها را هم از حفظ مىخواندند و يكى دو ركعت نماز مىخواندند و مىرفتند، اما امام مثل ساير مردم مىنشستند و مفاتيح مىخواندند.من ديدم كه در بالاى سر امام حسين (ع) نشستند و مشغول نماز شدند.رسم مردم بغداد اين است كه مىآيند و شيرينى يا شكلاتى يا خرمايى، از اين چيزها، تقسيم مىكنند.
امام آنجا نشسته بودند.بنده در نزديكى ايشان نشسته بودم.بنده زاده هم با من بود كه خيلى كوچك بود.آقايى شيرينى آورد و جلوى من و امام و ديگران گذاشت.امام شيرينى را برداشت و با كمال مهربانى داد به بنده زاده، زيرا به او شيرينى نداده بودند و ايشان در چنين جايى به اين مساله توجه فرمودند.در همين جا مطلب ديگرى نظرم را جلب كرد، يكى از ايرانيانى كه آمده بود براى زيارت، مهرى را كه خريده و داخل جيبش بود، در آورد و به امام داد كه امام روى آن نماز بخوانند، تا تبرك شود.امام هم باكمال خضوع پا شدند و دو ركعت نماز خواندند و مهر را به ايرانى برگرداندند.من از اين منظره بسيار لذت بردم.اين منظره، هم عقيده مردم را به امام، به عنوان يك فردى كه داراى قداست است، مىرساند و هم اعتقاد ايشان را به اين مسايل.چون تصور انسان اين است كه امام چون مرد مبارزه هستند، بايد اينجور چيزها را مثلا خرافات بدانند، ولى معلوم شد كه خير، به رواياتى كه در اين زمينه هست كاملا توجه دارند و عمل مىكنند
نگاهشان پر محبتبود
وجود امام دنيايى از عاطفه بود.نگاه ايشان آنقدر پر محبتبود و اينقدر تسلى دهنده بود كه هر وقت ناراحتى يا گرفتارى پيدا مىكرديم بىاختيار خدمت ايشان مىرفتيم.جواب سلام ما را كه مىدادند واقعا مىتوانم بگويم همه ناراحتىهايمان از يادمان مىرفت. امام شديدا عاطفى هستند
امام شديدا عاطفى هستند.مثلا وقتى نجف بودند و گاهى خواهرهايم مىآمدند آنجا، و بعد مىخواستند بروند طورى بود كه من هيچ وقت موقع خداحافظى قدرت ايستادن توى حياط و ديدن خداحافظى آنها را با امام نداشتم، مىگذاشتم و مىرفتم.مرحوم برادرم هم همين را مىگفتند كه من آن لحظه خدا حافظى را نمىتوانم ببينم.چون امام تا آن حد با فرزندان خود عاطفى برخورد مىكنند كه انسان تحمل ديدن آن را ندارد.اما يك ذره شما فكر كنيد اين مسايل روى تصميم گيريهايشان و يا در آن كارهايى كه مىخواهند بكنند اثر دارد، ندارداگر كسى بيمار بشود
امام علاقه عجيبى به همسر و فرزندان و نوهها و حتى وابستگان خود دارند.حتىاگر يكى از اعضاى دفتر ايشان بيمار شود، مرتب احوالپرسى مىكنند.سفارش مىكنند به مداوا و پزشك، و مرتب از وضع او جستجو مىكنند، و امر به رفتن به بيمارستان.
يك روز حاج احمد آقا براى خواندن پيام امام به جايى رفته و امام صحبت ايشان را از راديو مىشنيدند.ايشان قبل از پيام گفت كه امروز حالم مساعد نبود.آقا فورا سراغ گرفتند كه حال ايشان چطور است و چرا بيمارند؟
آقا خيلى سراغت را مىگرفت
وقتى كه آيت الله خاتمى پدر همسرم فوت كردند من براى شركت در مراسم سوگوارى ايشان به يزد رفتم، مادرم دايما مىگفتند كه امام خيلى سراغت را مىگيرد ايشان از دورى من ابراز ناراحتى كرده بودند و دلشان مىخواست مرا ببينند و به من تسليتى بگويند تا روحم آرام شود.وقتى به تهران رسيدم بلافاصله زنگ زدند و پيغام دادند كه زهرا فورا بيايد مىخواهم ببينمش و اين براى من خيلى جالب بود كه امام با وجود اين همه مشكلات باز به فكر خانوادهشان بودند و مىخواستند از نوهشان دلجويى كنند. امام هيچگاه بى تفاوت از كنار مسالهاى نمىگذشتند.شما چگونهايد؟
وقتى امام روى تختبيمارستان بودند در آن حالت دردآور، بيمارى، هرگز به خاطر آن عظمت اخلاقى كه داشتند حتى آخ نمىگفتند.در يك چنين شرايطى وقتى ياران امام به ديدارشان مىآمدند و از ايشان سؤال مىكردند: «آقا حالتان چگونه است؟» امام براى تسلى خاطر آنها مىفرمودند: «حال من خوب است اما حال شما چگونه استشما بيمار بودهايد، شما چگونهايد؟» مگر صندلى نيست كه بنشينيد؟
امام در روزهايى كه حالشان هيچ خوب نبود و ما به زيارتشان در بيمارستان مىرفتيم همين كه ما را كنار تختشان مىديدند با محبت مىفرمودند مگر صندلى نيست كه بنشينيد، مىگفتيم آقا ما راحت هستيم مىفرمودند نه، خسته مىشويد.من بچهها را دوست دارم
اگر ما يك روز، دو روز به خانه آقا نمىرفتيم، وقتى مىآمديم، مىگفتند: «كجاها بوديد شما؟ اصلا مرا مىشناسيد؟ يعنى اين طور مراقب اوضاع بودند.اينقدر متوجه بودند.
من بچه خودم را، فاطمه را، بعضى اوقات مىبردم.يك روز وارد شدم ديدم آقا تو حياط قدم مىزنند.تا سلام كردم گفتند: «بچهات كو؟» گفتم: «نياوردهام، اذيت مىكند.» به حدى ايشان ناراحتشدند كه گفتند: «اگر اين دفعه بدون فاطمه مىخواهى بيايى، خودت هم نبايد بيايى» .اينقدر روحشان ظريف بود.مىگفتم: «آقا، شما چرا اين قدر بچهها را دوست داريد؟ چون بچههاى ما هستند دوستشان داريد؟» مىگفتند: «نه، من به حسينيه كه مىروم، اگر بچه باشد حواسم مىرود دنبال بچهها.اينقدر من دوست دارم بچهها را.بعضى وقتها كه صحبت مىكنم، مىبينم بچهاى گريه مىكند يا بچهاى دارد دست تكان مىدهد يا اشاره به من مىكند.حواسم مىرود تو بچهها.به بچه كارى نداشته باشيد
روزى با پسرم حامد كه چهار ساله بود نزد امام رفتيم.امام در اتاقى نشسته بودند و يك گونى بزرگ كه تا نصفه پر از كاغذ و نامه بود، در كنارشان قرار داشت.امام يكى يكى نامه را بيرون مىآوردند و مىخواندند.آنهايى را كه لازم بود پاسخ بدهند زير پتو مىگذاشتند تا بعدا به آن بپردازند و بقيه را كنار مىگذاشتند.
سلام كرده، نشستيم.امام با حامد شروع به صحبت كردند.مثلا پرسيدند اسم پدرت چيه؟ با اينكه اسم بنده را مىدانستند.پس از لحظاتى حامد با امام شروع به بازى كرد، براى اينكه بچه مزاحم كار ايشان نشود، اجازه خواستم مرخص شوم و بچه را هم ببرم.آقا گفتند: «به بچه كارى نداشته باشيد، شما اگر كارى داريد بفرماييد.» كه بنده مرخص شدم.بعد از نيم ساعت فكر كردم شايد بچه امام را اذيت كند.برگشتم كه او را ببرم ديدم سرش را روى زانوى امام گذاشته و پايش را به ديوار تكيه داده و با امام صحبت مىكند و مىگويد اين كاغذ را درستبگذار، درستبچين و از اين حرفها.و امام هم مىخنديدند.گفتم حامد بيا برويم.قبول نكرد به آقا گفتم: «اجازه مىدهيد ايشان را ببرم؟ مزاحم شماست.» امام فرمودند: «نه، بچه مزاحم نيستشما برويد!» دريافتند على مريض است
امام بغايت عاطفى بودند.براى مثال ايشان با على فرزند حاج احمد آقا بسيار انس داشتند و شايد ساعتها با او مشغول بازى مىشدند.يادم هستبه اتفاق برخى ازدوستان براى زيارت مرقد مطهر امام هشتم به مشهد مقدس رفته بوديم و على نيز با ما همراه بود.امام كه با كسى تلفنى صحبت نمىكردند پس از تماسى كه با تهران گرفته شده بود خواستند با على صحبت كنند وقتى با ايشان صحبت كردند با استعداد خارق العادهاى كه دارند فورا دريافتند كه ايشان مريض هستند و سفارش به حفاظت از وى كردند. (
صداى زنگ را شنيدى؟
من مدتها، پيش آقا مىخوابيدم.مواقعى كه مادرم سفر بود.ايشان مىگفتند كه تو نمىخواهد پيش من بخوابى، چون تو وابتخيلى سبك است و اين براى من اشكال دارد.حتى ساعتى را كه براى بيدار شدنشان بود ديدم لاى يك چيزى پيچيدند بردند دو اتاق آن طرفتر كه وقتى زنگ مىزند من بيدار نشوم.
نيمه شب من بيدار بودم اما به روى خودم نياوردم كه بيدار شدهام.چون ايشان مىخواستند نماز شب بخوانند.فردا صبح آقا براى اينكه ببينند من بيدار شدم يا نه، به من گفتند: «تو صداى زنگ را شنيدى؟» من چون مىخواستم نه راستبگويم نه دروغ، گفتم: «مگر توى اتاق شما ساعتبوده كه من بيدار شوم؟» ايشان هم متوجه شدند كهمن دارم زرنگى مىكنم، گفتند: «جواب مرا بده از صداى ساعتبيدار شدى؟» ناچار بودم بگويم بله.گفتم: «من احتمالا بيدار بودم.» براى اينكه واقعا صداى ساعتخيلى دور و خيلى ضعيف بود.آنجا بود كه گفتند: «ديگر تو نبايد پيش من بخوابى، براى اينكه من همهاش ناراحت اين هستم كه تو بيدار مىشوى.» گفتم: من مخصوصا مىخواهم كسى پيش شما بخوابد. (موقعى بود كه ايشان ناراحتى قلبى داشتند و به تهران آمده بودند) مايليم كسى پيش شما بخوابد كه اگر ناراحتى پيدا كرديد بيدار شود.» گفتند: «نه.برو به دخترت ليلا بگو بيايد پيش من.» بعد چند روزى كه گذشت گفتند: «ليلا هم ديگر لازم نيست اينجا بخوابد.چون پتو را از روى خود مىاندازد و من ناچار مىشوم مرتب بلند شوم و آن را رويش بيندازم!»
شيخ مسيب خودمان؟
امام گاهى نسبتبه افرادى كه به نظر ديگران نمىآمدند، نظرى ويژه و محبت آميز داشتند.از جمله مرحوم شيخ مسيب كه از علاقهمندان امام در نجف اشرف بود و مدت كمى قبل از رحلت امام در اثر بيمارى سرطان فوت كرد.امام فوق آنچه در مورد مثل ايشان متصور و متوقع بود تا آخرين روزهاى حيات وى نسبتبه او اظهار علاقه مىفرمودند تا جايى كه يك بار در محضرشان نامى از ايشان مطرح شد امام در مقابل سؤال فرمودند: «شيخ مسيب خودمان؟»
چقدر كم پيش ما مىآيى؟
بعد از پيروزى انقلاب اسلامى چند روزى شهيد مطهرى موفق نشده بودند كه به ديدن امام در قم بروند.روز پنجشنبهاى - كه سهشنبه هفته بعد آن، ايشان شهيد شدند - به ديدن امام رفتند.امام به ايشان گفتند آقا چقدر كم پيش ما مىآيى؟ در شهادت استاد، عباراتى را به زبان آوردند كه كمتر به زبان مىآوردند.
بهشتى مظلوم زيست
حالت امام در موقع شنيدن خبر شهادت دوستانشان ديدنى است، با اينكه چون كوه صبور هستند و صبر مىكنند، ولى سراپا عاطفهاند.مثلا وقتى مرحوم دكتر بهشتى شهيد شدند، ما جرات نمىكرديم به ايشان بگوييم.يكى از كارهاى من در طول اين سه سال بعد از انقلاب رساندن خبر شهادت دوستانشان است كه بايد به ايشان بدهم.امام از شهادت مرحوم رجائى و بهشتى شديدا متاثر شدند، از صميم قلب مىگفتند: «بهشتى مظلوم زيست و مظلوم مرد»
. اكثرا به بچهها نگاه مىكنم
امام خيلى با عاطفه و مهربان بودند، خصوصا نسبتبه بچهها خيلى علاقهمند بودند.با يك بچه كوچك مثل همان بچه رفتار مىكردند.حتى مىگفتند: «من وقتى در حسينيه مىروم اكثرا به بچهها نگاه مىكنم.» گاهى اوقات كه مىديدند بچهها در اثر فشار جمعيت و گرما ناراحت مىشوند، مىگفتند: «من خيلى ناراحت مىشوم كه اينها را در اين شرايط به حسينيه مىآورند.اينها صدمه مىخورند و اذيت مىشوند.» امام، بچههاى شهدا را اگر نگويم از بچههاى خودشان بيشتر مىخواستند ولى در حد آنها دوست داشتند.
ملاطفت امام با فرزند شهيد
يك روز در جماران بودم، امام تازه به جماران تشريف آورده بودند.اوايل جنگ بود و بين كسانى كه مىآمدند براى ديدار امام، زن جوانى بود كه تازه شوهرش را از دست داده و يك دختر چند ساله هم همراهش بود.دختر خيلى بىتاب بود و گريه مىكرد، از صبح فرياد زده بود، تمام سر و صورتش خاكى بود و اشك در گونههايش موج مىزد.مادرش ناراحتبود و دلش مىخواست كه به يك نحوى اين كودك را خدمت امام برساند و اين كودك پدر از دست داده را آرامش ببخشد.مىگفت كه من هيچ ناراحت نيستم كه شوهرم شهيد شده چون خودم مقدمات رفتن به جبهه همسرم را فراهم كردم اما چه كنم كه اين بچه آزارم مىدهد و فكر مىكنم كه تنها راه اين باشد كه امام عنايتى بفرمايند.آن وقتبرادر من دستبچه را گرفت رفتيم خدمت امام.آقا در حياط قدم مىزدند وقتى كه بچه را ديدند انتظارمان اين بود كه امام دستى به سرش بكشند و ما او را پيش مادرش برگردانيم.اما وقتى كه امام، اين دختر نالان و گريان را ديدند روى سنگهاى كنار حوض نشستند و اين كودك را به بغل گرفتند و دست محبت و نوازش به سر و صورتش كشيدند و اشكهايش را پاك كردند.و مدتى با اين بچه مشغول بودند و بعد وقتى كه خوب آرامش در بچه حاكم شد، او را رها كردند و ما به مادرش رسانديم.
مىخواهم پيشانيتان را ببوسم
روزهايى كه امام در مدرسه علوى تشريف داشتند و مردم دسته دسته به ملاقات ايشان مىآمدند (مردها صبح و زنها بعد از ظهر مىآمدند) ازدحام عجيبى مىشد و معمولا يك عده حالشان بهم مىخورد كه با آمبولانس به بيمارستان برده مىشدند.يك بار كه در محضر امام بودم ايشان در ميان آن ازدحام و شلوغى عجيب چشمشان به يك پسر بچه ده ساله افتاد كه وضع جسمىاش در خطر بود.او هم گريه مىكرد و هم فشار مىآورد كه خود را به جلو برساند.در همين گير و دار امام اشاره كردند كه اين بچه را بياورند بالا.بچه را خدمت امام آوردند خيس عرق بود و از شوق گريه مىكرد وقتى امام نسبتبه او اظهار محبت كردند به امام عرض كرد مىخواهم صورتتان را ببوسم امام صورتشان را پايين آوردند و او گونه امام را بوسيد بعد عرض كرد آنطرفتان را هم مىخواهم ببوسم، امام اجازه دادند.آخر الامر گفت پيشانيتان را هم مىخواهم ببوسم.امام باز متواضعانه خم شدند و او پيشانى مبارك امام را هم بوسيد
هر موقعى دلت مىخواهد بيا
دختر بچه شش سالهاى براى امام نوشته بود كه امام خيلى دوست دارم بيايم و شما را ببينم ولى اعضاى دفتر نمىگذارند.آقا با خط خودشان نوشتند: «بسمه تعالى دخترم نامهات را خواندم، مطالعه كردم، تو هر موقعى كه دلت مىخواهد مىتوانى بيايى اينجا.» ايشان ما را موظف كردند كه بايد اين نامه را به در خانه اين شخص برسانيد تا هر موقعى كه اين بچه دلش خواستبيايد اينجا.
دختر خيلى خوب است
وقتى در زمستان 63 خداوند فرزند دخترى به من عطا فرمود، نوزاد را كه براى تشرف به خدمت امام بردم با تبسم و نشاط كم سابقهاى اذن دخول دادند و فرمودند: «بچه خودتان است؟» عرض كردم: «بله» و بلافاصله دستشان را به علامت تحويل كودك جلو آورده همزمان پرسيدند: «دختر استيا پسر؟» عرض كردم: «دختر است.» او را در آغوش گرفته و صورت به صورت او گذاشته و پيشانى او را بوسيدند و در اين حال فرمودند: «دختر خيلى خوب است.دختر خيلى خوب است.» و در گوش او دعا خواندند.بعد از اسم او سؤال كردند.عرض كردم: «گذاشتهايم حضرتعالى انتخاب بفرماييد.» امام بدون تامل سه بار فرمودند: «فاطمه خيلى خوب است»
. وقتى تصوير مجروحين را مىديدند
واقعا امام وقتى كه مجروحين را در تلويزيون مىبينند خيلى ناراحت مىشوند.از حالات خاصشان اين است كه وقتى ناراحت مىشوند دو دستشان را جلوى صورتشان مىگيرند.و من خيلى وقتها مىديدم اين حالت از نگاه كردن به صحنه تلويزيون برايشان پيش آمده است تا جايى كه به ذهنم مىرسيد كه به مسؤولين صدا و سيما بگويم اين صحنهها را پخش نكنيد چون كم كم در قلب ايشان اثر مىگذارد..
غذاى خودتان كدام است؟
در پاريس روزى كه خانواده امام منزل يكى از دوستان مهمان بودند، امام فرمودند شهيد آيت الله مطهرى و آيت الله صدوقى ناهار را خدمت ايشان باشند.من همان غذاى معمولى را كه آبگوشتبود در سه ظرف كشيده خدمتشان بردم و فكر كردم خودم مىروم ساختمان ديگر و طبق معمول نان و پنير و گوجه فرنگى كه غذاى مرسوم آنجا بود، مىخورم.وقتى غذا را بردم، سؤال كردند: «غذاى خودتان كدام است؟» و من كه دروغ نمىتوانستم بگويم گفتم: «شما ميل بفرماييد بعدا من مىروم در آن ساختمان چيزى مىخورم.» فرمودند: «برويد و ظرفى بياوريد.» كاسه ديگرى بردم و ايشان آن غذاى سه قسمتشده را چهار قسمت كردندآمدم كمكتان كنم
روزى بر حسب اتفاق كه تعداد ميهمانان منزل امام زياد شده بود، پس از صرف غذا و جمع كردن ظروف ديدم آقا به آشپزخانه آمدند.چون وقت وضو گرفتنشان نبود پرسيدم: «چرا امام به آشپزخانه آمدهاند؟» آقا فرمودند: «چون امروز ظروف زياد است آمدهام كمكتان كنم.» ايشان اين قدر رعايتحال و حقوق ديگران را مىكردند. شب تولد حضرت مسيح در پاريس
شب تولد حضرت عيسى (ع) امام پيامى براى تمام مسيحيان جهان دادند كه خبرگزاريها پخش كردند در كنار اين پيام به ما دستور دادند اين هدايايى را كه برادران از ايران آوردهاند كه معمولا گز، آجيل و شيرينى بود، بين اهالى نوفل لوشاتو تقسيم كنيم. ما اين كار را انجام داديم و در كنار هر بسته يك شاخه گل قرار داديم.چند جا كه رفتيم احساس كرديم براى كسانى كه در غرب اثرى از اين عاطفهها و محبتها حتى در بين فرزندان و پدران خود سراغ ندارند، بسيار عجيب است كه شب ميلاد حضرت مسيح (ع) يك رهبر ايرانى كه غير مسيحى است، اينقدر به آنها نزديك است و احساس محبت مىكند.از جمله خانمى بود كه وقتى هديه امام را گرفت چنان هيجان زده شد كه قطرات اشك از چهرهاش فرو ريخت.اين طرز رفتار امام آن چنان در آنها اثر گذاشت كه از ايشان وقت ملاقات خواستند.امام بى درنگ وقت دادند.آنها ده پانزده نفر از اهالى محل بودند كه با شاخههاى گل آمدند.امام به مترجم فرمودند كه احوال آنها را بپرسيد و ببينيد كه آيا كار و نياز خاصى دارند؟ گفتند نه هيچ كارى نداريم فقط آمدهايم امام را از نزديك ببينيم و اين شاخههاى گل را به عنوان هديه آوردهايم.امام با تبسم شاخههاى گل را يكى يكى از دست آنها مىگرفتند و در ميان ظرفى كه دركنارشان بود قرار مىدادند و آنها هم خيلى خوشحال از حضور امام رفتند. از همسايگان عذر بخواهيد
پس از آنكه هجرت از پاريس و سفر امام به ايران قطعى شد.امام به من دستور دادند كه در نوفل لوشاتو به منزل همسايگان بروم و از اينكه در مدت اقامتشان از سكوت حاكم بر دهكده محروم شدهاند، از طرف ايشان از آنها عذر بخواهم.من به اتفاق آقاى اشراقى و يكى دو نفر ديگر به ديدار همه همسايههاى آن دهكده رفتيم، و پيغام امام را رسانديم و از آنان معذرت خواهى كرديم
هديه امام به دو خانم مسيحى
وقتى امام در آستانه بازگشتبه ايران بودند، مقارن غروب آفتاب دو خانم فرانسوى به در اقامتگاه امام آمدند و تقاضاى ملاقات كردند.چون امكان ملاقات نبود، از آنها عذرخواهى كردم.شيشه كوچكى كه در آن مقدارى خاك بود و در آن مهر و موم بود در دستشان ديده مىشد.گفتند اگر ملاقات ممكن نيست رسم ما اين است وقتى به كسى علاقمند شديم هنگام خداحافظى و جدايى بهترين هديه را به او تقديم مىكنيم و اين خاك وطن ماست كه پيش ما عزيزترين هديه است، به امام تقديم كنيد و براى هر يك از ما يك قطعه عكس با امضاى ايشان بياوريد.وقتى جريان به محضر امام عرض شد با تبسمى شيرين شيشه را گرفتند و دو قطعه عكس را امضاء فرمودند، عكسها را كه به آنها دادم بوسيدند و با تشكر رفتند.
دلم براى چمران تنگ شده است
يك روز حاج احمد آقا از دفتر امام به ستاد جنگهاى نامنظم در اهواز تلفن كردند و گفتند كه امام مىفرمايند: «دلم براى دكتر چمران تنگ شده استبگوييد به تهران بيايد.»
دكتر كه در آن روزها در منطقه سوسنگرد از ناحيه پا مجروح شده بود، پس از شنيدن اين پيام راهى تهران شد و به محضر امام شرفياب گرديد.در معيت ايشان نقشهها و كالكهاى منطقه عملياتى را به خدمت امام برديم.دكتر از ناحيه پا ناراحتىداشت و نمىتوانست پايش را جمع كند و دو زانو بنشيند اما به احترام امام كه به او عشق مىورزيد در مقابل ايشان دو زانو نشست و در حالى كه فشار زيادى را متحمل مىشد شروع به توضيح و توجيه نقشهها كرد.امام با فراستخاصى كه داشتند متوجه ناراحتى دكتر شده و فرمودند: «آقاى دكتر پايتان را دراز كنيد و راحتباشيد.» دكتر عرض كرد راحت هستم.امام فرمودند: «مىگويم پايتان را دراز كنيد.» دكتر به احترام امام نپذيرفتند و عرض كردند دردى احساس نمىكنند.دو مرتبه امام با لحن خاصى فرمودند: «مىگويم پايتان را دراز كنيد و راحتبنشينيد» كه لاجرم او هم پذيرفت.پس از اينكه ديدار به اتمام رسيد، امام كه آماده رفتن به حسينيه جماران براى ديدار با مردم بودند فرزند خود حاج احمد آقا را كه وسط حياط منزل ايستاده بود صدا كردند و به او فرمودند: «احمد، احمد!» ولى حاج احمد آقا در داخل حياط بود و صداى امام را نمىشنيد بنده او را از داخل ايوان صدا كردم و گفتم كه امام شما را صدا مىزنند حاج احمد آقا خدمت امام كه رسيدند.آقا به او فرمودند: «اين ميزها را كه گذاشتهايد، آقاى چمران با پاى زخمى كه نمىتواند از روى آنها رد شود.اينها را برداريد و راه را باز كنيد» .
روایت یك توسل از زبان آیت الله بهجت

كار به جایى رسیده كه در ابتلائات هم حال دعا كردن نداریم. در حدود سى چهل سال پیش جوان شكسته بندى در قم نقل كرد كه روزى زن مُحَجَّبِه اى به درِ مغازه ى من آمد و اظهار داشت كه استخوان پایم از جا در رفته و مى خواهم آن را جا بیندازى، ولى در بازار نمى شود. چون مى ترسم صدایم را افراد نامحرم بشنوند، اگر اجازه مى دهى به منزل برویم.
قبول كردم و حدود سیصد تومانى را كه در دخل داشتم با خود برداشتم و درِ مغازه را بستم و به دنبال آن زن روانه شدم، تا این كه به منزل ایشان وارد شدیم. آن زن درِ خانه را از داخل بست، متوجّه شدم كه قصد دیگرى دارد، درِ خانه را هم از داخل بسته بود، و مرا نیز تهدید مى كرد كه در صورت مخالفت، به جوان هاى بیرون منزل خبر مى دهم تا به خدمتت برسند!
به او گفتم: سیصد تومان همراه دارم، بیست تومان هم در مغازه دارم، همه را به تو مى دهم، دست بردار. فایده نداشت، پیوسته اصرار مى نمود و تهدید مى كرد. از سوى دیگر، آن زن آن قدر به من نزدیك بود كه حال دعا و توسّل هم نداشتم، به گونه اى كه گویا بین من و دعا حایل و مانعى ایجاد شده بود.
سرانجام، به حسب ظاهر به خواسته ى او تن در دادم و حاضر شدم و اظهار رضایت نمودم و او را به گونه اى از خود دور كردم و براى تهیّه ى چیزى فرستادم. در این هنگام دیدم حال دعا پیدا كرده ام. فورا به امام رضا ـ علیه السّلام ـ متوسّل شدم كه اگر عنایتى نفرمایى و مرا نجات ندهى و این بلا را رفع نكنى، دست از شغلم بر مى دارم. گویا آن جوان به قصد تقرّب و قضاى حوایج مؤمنین این را از آن حضرت تقاضا كرده بوده و آن شغل هم به نظر و توجه آن حضرت بوده است. مى گوید در همین اثنا دیدم سقف دالان شكافته شد و پیرزنى از سقف به زیر آمد! فهمیدم توسّلم مستجاب شد.
در این حین زن صاحب خانه هم آمد، به پیر زن گفت: چه مى خواهى و براى چه آمده اى؟ گفت: در این همسایگى نزدیك شما وضع حمل نموده اند، آمده ام مقدارى پارچه ببرم، گفت: از كجا آمده اى؟ گفت: از درِ خانه، با این كه من دیدم از سقف خانه وارد شد!
در هر حال، آن دو با هم به گفت و گو پرداختند و من هم فرصت را غنیمت شمرده به سمت درِ منزل پا به فرار گذاشتم. زن به دنبالم آمد و گفت: كجا مى روى؟! گفتم: مى روم درِ خانه را ببندم. گفت: من در را بسته ام. گفتم: آرى! به همین دلیل كه پیرزن از آن وارد خانه شد! به سرعت به سوى در رفتم و از خانه و از دست او نجات یافتم. وقتى مطلّع شد كه فرار مى كنم، از پشت سر یك فحش به من داد و آب دهان به رویم انداخت، كه در آن حال براى من از حلوا شیرین تر بود.
آقاى یاد شده مى گوید: بعد به خدمت مرحوم آقا سیّد محمّد تقى خوانسارى ـ رحمه اللّه ـ جریان فحش و ناسزا و آب دهان انداختن به رویم را براى ایشان نقل كردم، ایشان فرمودند: اى كاش آن فحش ها و اذیت ها را به من مى كردند، اى كاش آن آب دهان را به صورت من مى انداختند. وقتى كه آقا چنین فرمودند: حالت آرامش در من پیدا شد، ولى بعد از آن دیگر آن اذیت ها و وقایع تكرار نشد.
آقایى كه این جریان را نقل كرد اهل علم نبود، به حسب ظاهر جوانى از عوام و با ظاهری موجه بود. در هر حال این گونه از حرام فرار كرده بود، در آن زمان كه بى دینى رواج داشت و در میان جوان ها افراد متدیّن كم پیدا مى شدند!
بعد از این قضیّه، از كرامت و عنایت خداوند متعال به او این بود كه آتش دنیایى به آن دستش كه آن را به پاى آن زن گذاشته بود، اثر نمى كرد به گونه اى كه حتّى مى توانست ذغال گداخته را با آن دست مانند انبر بگیرد و بردارد! چه مقامات، چه كرامات، با چه ریاضات و گرفتارى ها!
استاد راه معرّفی کنید؟

نیاز به راهنما در پیمودن مقامات معنوى
آیا پیمودن مقامات معنوى كه از آن به سیر و سلوك الى الله تعبیر مى شود نیاز به استاد خاصى دارد كه این راه را پیموده باشد و از آفات و خطرات آن آگاه باشد و تازه كاران و نوسفران را دستگیرى كند و به سر منزل مقصود برساند؟
به بیان دیگر آیا اصول كلى هدایت كه در كتاب و سنّت آمده براى پیمودن این راه كافى است یا رهروان این راه هر یك به تناسب استعداد و روحیه خود نیاز به استادى دارند كه در تشخیص جزئیات به آنها كمك كند؟ و همان گونه كه دستورات كلى پزشكى براى درمان همه بیماران كافى نیست، بلكه هر بیمار نیاز به معاینه و تشخیص بیمارى و سپس روش درمان خاص خود را دارد، در پیمودن مقامات معنوى نیز همین گونه است؟
البتّه لحن آیات و روایات اسلامى این است كه همه مؤمنان با انجام دستوراتى كه در كتاب و سنّت وارد شده و پاى بندى به احكام الهى و در نظر گرفتن دقایقى كه در این دو منبع بزرگ است مى توانند به قلّه رفیع ایمان برسند و راه قرب الى الله را بپیمایند. در حالات صحابه پیامبر(صلى الله علیه وآله) و اصحاب ائمه معصومین نیز كمتر اثرى از انتخاب استادهاى خصوصى مى یابیم حتّى روایاتى كه در پاسخ سؤال بعضى از افراد وارد شده براى عموم مؤمنان اثر بخش است.
طرفداران انتخاب استاد خصوصى گاه به امور ذیل استدلال مى كنند:
1. داستان حضرت خضر و موسى(علیه السلام) نشان مى دهد كه خداوند استاد راهنمایى براى موسى انتخاب كرد و وى وظیفه داشت دستوراتش را به كار بندد.
2. داستان حضرت موسى و شعیب(علیه السلام) نیز ممكن است از همین قبیل باشد.
3. در داستان لقمان و پسرش نیز آثارى از این برنامه دیده مى شود.
4. آیه سؤال در قرآن مجید (فَاسْأَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لاَ تَعْلَمُونَ)(انبیاء/7) به ناآگاهان دستور مى دهد كه مشكلات علمى و فكرى را با سؤال از آگاهان حل كنند.
5. در خطبه 105 نهج البلاغه خواندیم كه امام(علیه السلام) مى فرماید: «أیُّهَا النّاسُ اسْتَصْبِحُوا مِنْ شُعْلَةِ مِصْباحِ واعِظ مُتَّعظ; اى مردم چراغ فكر خود را از شعله گفتار واعظان با عمل روشن سازید».
6. امام سجّاد(علیه السلام) فرمود: «هَلَكَ مَنْ لَیْسَ لَهُ حَكیمٌ یُرْشِدُهُ وَ ذَلَّ مَنْ لَیْسَ لَهُ سَفیهٌ یَعْضُدُهُ; كسى كه دانشمند ارشاد كننده اى نداشته باشد گمراه مى شود و كسى كه فرد ساده دل كمك كننده اى نداشته باشد ناتوان مى گردد».
غالب آنچه در بالا به عنوان دلیل ذكر شد قابل مناقشه است، زیرا داستان موسى و خضر آن گونه كه از آیات قرآن استفاده مى شود ارتباطى با این مسئله ندارد. موسى(علیه السلام)مأمور بود علومى را درباره اسرار جهان انسانیّت از خضر بیاموزد تا بر بعضى از حوادثى كه ظاهر آن را ناپسند مى بیند خرده نگیرد به همین دلیل هنگامى كه موسى(علیه السلام)نمونه هایى را مشاهده كرد از خضر جدا شد و راه خود را ادامه داد و این كار ارتباطى با پیمودن مقامات معنوى و سیر و سلوك الى الله با هدایت راهنماى خصوصى ندارد.
در داستان موسى و شعیب نیز كمترین اثرى از این مسئله دیده نمى شود. البتّه نمى توان انكار كرد كسى كه سالیانى دراز در خدمت پیامبر بزرگى باشد بسیارى از مطالب و تجارب را از او مى آموزد.
در داستان لقمان و فرزندش نیز یك سلسله دستورات كلى دیده مى شود كه جنبه عمومى و همگانى دارد و قرآن آن را به همین عنوان ذكر كرده است.
آیه سؤال نیز مناسب مسئله تقلید از عالمان و مجتهدان است، همان گونه كه در كتب اصولى به آن استدلال كرده اند. به بیان دیگر، اشاره به بیان احكام به صورت كلّى است; نه دستورات خاص و شخصى.
تنها در روایت بحار و بعضى خطبه هاى نهج البلاغه اشاره اى به این مطلب دیده مى شود.

كوتاه سخن اینكه اگر بخواهیم انتخاب استاد راهنما را به عنوان یك شرط لازم در پیمودن مقامات معنوى بپذیریم، با ظواهر كتاب و سنّت و سیره اصحاب پیامبر و ائمه هدى سازگار نیست; ولى اگر بخواهیم آن را به عنوان كمك گرفتن براى پیمودن این راه تلقّى كنیم كار بسیار خوبى به نظر مى رسد; ولى از نكته اى اساسى نباید غافل بود كه این موضوع در طول تاریخ و حتّى در زمان ما مورد سوء استفاده فراوان افراد نااهل و منحرف قرار گرفته و در بعضى از موارد سر از افكار صوفیان و برنامه هاى منحطّ آنان در آورده است و نه تنها موجب قرب الى الله نشده، بلكه سبب بُعد من الله گشته است.
اگر كسى واقعاً خود را نیازمند به چنین استادى مى بیند باید در انتخاب او بسیار سختگیر باشد. مبادا خود را به شیطانى بسپارد به گمان اینكه خضر راه است و دلیل الى الله. ما در اینجا مخصوصاً به همه جوانان پاكدل كه به دنبال چنین استادى مى گردند توصیه مى كنیم در درجه اوّل اگر بتوانند از كتابهاى خوبى كه عالمان وارسته و شناخته شده نوشته اند استفاده كنند و در درجه بعد با شور و مشورت كامل استادى را براى خود برگزینند.
البتّه از روایات و تواریخ اسلامى استفاده مى شود كه پیامبر اكرم(صلى الله علیه وآله) و امامان معصوم(علیهم السلام) اصحاب خاصى داشتند كه محرم راز و حاملان اسرار آنها بودند مانند على(علیه السلام)نسبت به پیامبر(صلى الله علیه وآله) و «كمیل»ها و «اصبغ بن نباته»ها و «میثم» و «رُشَیدِ هَجَرى»ها و همچنین سایر امامان; ولى این موضوع ارتباطى با مسئله استاد و شاگرد در امر سیر و سلوك ندارد كه هر روز استاد دستور تازه اى براى پیمودن راه تعیین كند و هر یك از شاگردان دستور خاص خودش را داشته باشد، بلكه آنها همان گونه كه گفته شد صاحبان اسرار و حاملان علوم معصومان(علیهم السلام)بودند، علومى كه همگان استعداد درك یا حفظ آن را نداشتند.
در هر حال شكى نیست كه وجود استاد پرتجربه و دلیل راه كه انسان بتواند از اطلاعات و تجارب او در پیمودن مقامات معنوى استفاده كند، استادى كه از هر نظر مورد اعتماد و اطمینان باشد بسیار خوب و مغتنم است; ولى چنان نیست كه انسان نتواند با استفاده از دستورات كلى كه در كتاب و سنّت و تاریخ زندگى پیشوایان اسلام آمده این راه را طى كند. مهم آن است كه انسان عزم و اراده قوى براى پیمودن این راه داشته باشد وگرنه مسیر واضح و آشكار است. اگر توكّل بر خدا باشد او هم حمایت و راهنمایى مى كند.
در پایان بار دیگر تأكید مى كنیم كه افراد زیادى از سودجویان و هوس بازان یا افراد غافل و گمراه به استناد این مسئله بسیارى از جوانان را به گمراهى كشانده یا آنها را مورد سوء استفاده قرار داده اند. از این شیاطین كه در لباس انسان یا پیر طریقت و مرشد و راهنماى راه قرب الى الله خودنمایى مى كنند باید به شدت برحذر بود.




